|
ناگفته های دل
|
||||
|
|
||||
امروز بی بهانه دلم تنگ است...

+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 22:16 توسط سایه
|

اینقدر بی مهری ازت دیدم تا بالاخره یه دنیا
فاصله بین ما حکمفرما شد...

مواظب خودت باش...
به یادتم![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 18:12 توسط سایه
|

تويي كه رفتني بودي
چرا پس عاشقم كردي!!!

+
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 17:17 توسط سایه
|

کوله بارت در دست من چه زیبا جا مانده است... ![]()

+
نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 0:22 توسط سایه
|

من امشب هفت شهر آرزوهایم، چراغان است...![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 2:3 توسط سایه
|

نمی دانم تا کدامین طلوع خواهم بود
ودر کدامین غروب خواهم رفت
ولی این را می دانم تا آخرین لحظه دوستت دارم...![]()

+
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 15:50 توسط سایه
|

گلم امروز به خاطر پروژت که نمی دونم بالاخره کی میخواد تموم بشه تا دیگه
تبریز نری، ازپیشم رفتی...
با اینکه چند روزی هم میشه که ندیدمت ولی تا وقتی فهمیدم می خوای بری،
دلم بیشتر و بیشتر برات تنگ شد...
گلم،اونجا مواظب خودت باش، خیلی زیاد...![]()
من منتظرت می مونم تا زود برگردی.
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 22:32 توسط سایه
|

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوبست. خوب
چه شب خوبی ست امشب...
همه ی دنیا به خواب رفته ست ومن
تنها بیدار مانده ام
نمی دانم چه کاری دارم!!

+
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 19:15 توسط سایه
|

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی درخونشان جوشید آدمیت مرد! گر چه "آدم" زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود! بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت... قرن ها از مرگ آدم هم گذشت... ای دریغ،آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست صحبت از آزادگی،پاکی،مروت،ابلهی ست صحبت از موسی وعیسی و محمد نابجاست... قرن"موسی" چومبه هاست! مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای!جنگل را بیابان می کنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند! هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کند! در کویری سوت وکور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است... فریدون مشیری(بهترین شعری که دوست دارم...)
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته...
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 15:9 توسط سایه
|

مجنون قصه های تو،خود را کشت یعنی که عاشقانه دلم تنگ است برگرد، کودکانه دلم تنگ است...
امروز بی بهانه دلم تنگ است
+
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 20:14 توسط سایه
|
